تبلیغات
داریوش

دیدم دلم گرفته هوای گریه دارم              تو این غروب غمگین دور از رفیق و یارم

دیدم دلم گرفته دنیا به این شلوغی           این همه آدم اما من کسی رو ندارم

دیدم غروبه اما نه مثل هر غروبی          پهنای آسمونو، از غم ندیده بودم ،هرگز به این شلوغی

دیدم که جاده خستس از اینکه عمری بستس

اونم تموم حرفاش یا از هجوم بارون یا از پلی شکستس

اونم تموم راهاش یا انتها نداره یا از میونه بستس

من و غروب و جاده رفتیم تا بینهایت       از دست دوری راه یکی نکرد شکایت

گم شدیم از غریبی             من و غروب و جاده

از بس هوا گرفته از بس که غم زیاده پر از غبار غم بود  هر جا نگاه می کردی

              کی داشت خبر که یک روز میرم که بر نگردم

دیدم غروبه اما نه مثل هر غروبی ...!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن 1384ساعت 01:02 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن 1384ساعت 06:02 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن 1384ساعت 06:02 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن 1384ساعت 07:02 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن 1384ساعت 07:02 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن 1384ساعت 07:02 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن 1384ساعت 07:02 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
به سرنوشت بیاندیش که چگونه تصویر گر جدایی هاست                                                                بر من خرده مگیر که چرا جبر زمان از اغاز هر سلامی به درودی بپایان می ببرد.
                                                    محکومیم به زنده ماندن تا شاهد مرگ آرزوهای خویش باشیم    تقدیم به داریوش کاظمی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن 1384ساعت 07:02 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن 1384ساعت 06:02 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن 1384ساعت 11:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن 1384ساعت 11:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
وای که چه بودیم و چه گشتیم
از بهر بدان از در کاشانه گذشتیم
آن بی صفتانی که سر لطف
کاشانه ی ما را ز حراج خریدند
صد لطف نمودند و بکردند خرابش
آسوده نگشتند خردها بدریدند
آن مردم طوفان زده را از سر نیکی
از گردنشان خون شجاعت بچشیدند
گفتند که عادل همه ماییم و نه آن است
از بهر عدالت چه سرها که بریدند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی 1384ساعت 06:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
 

چرا تنهایی ؟

تو اگر می دانستی که چه دردی دارد،  خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی 1384ساعت 06:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم 

 گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم 

 خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد 

 بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم 

 جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم 

 شکوه از غیر خطاست خطایی نکنیم 

 یاور خویش بدانیم خدایاران را 

 جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم

 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند 

 طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

 گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم 

 تا بهاران نرسیده است هوایی نکنیم

 گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان 

 با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم 

 یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم 

 وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

 پر پروانه شکستن هنر انسان نیست 

 گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم 

 و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق 

 جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 مهربانی صفت بازار عشاق خداست 

 یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی 1384ساعت 06:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی 1384ساعت 06:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()


از دهانت که می خوانی

بوی هرزگی می آید

ببند آن گنداب هوس را

که من از تو بیزارم

 

وای بر من

که برای اسارتم

جهیز می برم

وبرای آزادیم

مهریه می گیرم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی 1384ساعت 06:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هرروز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شب داد آمد و بیداد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در عیان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

نیستم از مردم خنجر به دست
بت برستم بت برستم بت برست
بت برستم بت برستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می بارد چون لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش

آه ! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
وای ! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون می چکد
خون من فرهاد مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهاد تان
کوه کندن گر نباشد بیشه ام
گویی از فرهاد دارد ریشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیارو دستم تنگ بود
گر نرفتم هر د و پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس فکر م را کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
                          هر که با ما بود از ما می گریخت

چندروزی است که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
*ما ز یاران چشم یاری داشتیم
                                      خود غلط بود آنچه می بنداشتیم*


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی 1384ساعت 12:01 ب.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، همان یک لحظه اول ، كه اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبائی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم.

                                      

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ، زمین و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یكی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را كو به كو ، آواره و دیوانه میكردم .

                                    

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پیمانه می کردم.

                                    عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، نه طاعت میپذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمایان ، تسبیح صد دانه میکردم.

                                    عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم.

                                  

عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، به عرش کبریائی ، با همه صبر خدائی ، تا که میدیدم عزیز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گردیده خواهی می فروشد.
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

                                 عجب صبری خدا دارد.
چرا من جای او باشم.
همین بهتر که او خود جای خود بنشیند و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی 1384ساعت 12:01 ب.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

سخت است درد خود رااز دیگران شنیدن

از عاشقی نگفتن از عشق دل بریدن

سخت است از پرستو پرواز  را گرفتن

یک تکه از جهان را بر دوش خود کشیدن

سخت است از ستاره با نور ماه گفتن

از پود دل گسستن در تار دل تنیدن

سخت است با شقایق از کوچ لاله گفتن

با لاله ها نشستن با قاصدک پریدن

سخت است مهربانی از اشنا ندیدن

یکبار دل سپردن صد بار دل بریدن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی 1384ساعت 12:01 ب.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد، در زنجیر
حتی قاتلی بر دار!
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست ...!

مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای! جنگل را بیابان می كنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می كنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می كنند

صحبت از پژمردن یك برگ نیست

فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
                                        

                                         ..... گفتگو از مرگ انسانیت است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی 1384ساعت 12:01 ب.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

 همان روزی كه دست حضرت «قابیل»
گشت آلوده به خون حضرت «هابیل»
از همان روزی كه فرزندان «آدم»
- صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی -
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

 

آدمیت مُرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی كه «یوسف» را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

 

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ، آدمیت بر نگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه‌ی دنیا ز خوبی‌ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاكی، مروت ابلهی است
صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه‌ها است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی 1384ساعت 12:01 ب.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

همه روزه، روزه بودن همه شب نمازكردن

همه ساله حج نمودن سفرحجازكردن

شب جمعه ها نخفتن طلب نیاز كردن

زوجودبی نیازش طلب نیاز كردن

به مساجد و معابد همه اعتكاف جستن

زمناهی وملاهی همه احترازكردن

زمدینه تا به كعبه سروپابرهنه رفتن

دولب ازبرای لبیك به وظیفه بازكردن

 به خداكه هیج یك را ثمرآنقدرنباشد

 كه به روی ناامیدی دربسته بازكردن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی 1384ساعت 11:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

به یاد آرزوهایی که می میرند سکوت می کنم

که این سکوت

              بلندترین فریاد من است....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی 1384ساعت 11:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

شب سردی است، و من افسرده. راه دوری است، و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. *** می كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افروز مرا بر غم ها. *** فكر تاریكی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهانی. *** نیست رنگی كه بگوید با من اندكی صبر، سحر نزدیك است. هر دم این بانگ بر آرم از دل: وای، این شب چقدر تاریك است! *** خنده ای كو كه به دل انگیزم؟ قطره ای كو كه به دریا ریزم؟ صخره ای كو كه بدان آویزم؟ *** مثل این است كه شب نمناك است. دیگران را هم غم هست به دل، غم من، لیك، غمی غمناک است 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی 1384ساعت 07:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
رسم زمونه .... گفت این چه رسمیست؟ گفتم:رسم زمونه گفت:این چه زمونه ایست؟ گفتم:زمونه ای که قشنگیاشو به زشتی بخشیده دنیایی که خوبیاشو به پستی و پلیدی بخشید آدمایی که انسانیت رو کشتن کشتن،با شکنجه کشتن آدما رو فروختن به ارزش هیچ احساس و عشق رو زنده به گور کردن دنیایی که عشق می ورزه ولی به دروغ صادقه ولی صداقتش کاذب وجدانو دفن کردن از بالا که نگاه می کنی سطح آنرا سیاه و پر خار می بینی اینه زمونه،اینه رسم زمونه این شده دنیا یی که من و تو آنجا جایی نداریم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی 1384ساعت 06:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
من می روم خداحافظ
خداحافظ ای شهر تیره غبارآلود بی فردا
بدرود ای زمان كودكی ام
با خاطرات آفتابی و شیرین دیروز و تلخ امروز
خدانگهدار ای كوچه پس كوچه های همیشه بن بست
به امید دیدار ای زادگاه كورش
ای تیغ آفتاب زیاد بوده
ای دوست داشتنی هزار ساله
رخت بر بسته ام
اما نه از تو و نه از خاكت
و نه از بلندی ها و پستی هایت
كه لوت بهشت من است
خسته ام ، خسته از مردمان دود گرفته
خسته از نامردمی های مردان
نا امید از ارزن محبتی كه
در میان دشت جفا جان می سپارد
خسته از افتادن آخرین برگ وفادار به درخت
درختم را سخت در آغوش گرفته ام
اما آتش ، آتش كینه توزان ریشه اش را می سوزاند
و باد وحشی نیز یارش
دریغ از قطره ای آب
درختم را در آغوش می فشارم
با خیال عبث باران
تاریخ من مرده است
كورش اینجاست ، در كتاب درس بچه ها
دیگر گذشته ای نیست
آینده ای نیست
حتی فردا را نیز نتوان امروز دیدن
من می روم ، می روم تا
« قهرمانان خفته در بیشه عشق »
را بیدار كنم
فریاد بزنم : آی كوروش ، آی داریوش
ای ارشك ، ای اسماعیل
آی نادر ، آی یل زند
برخیزید كه ایران به كمك می خواندتان
بیایید كه بیگانه در این آبادی جولان می دهد
بیایید كه « دشمن بهر كشتن چراغ آمده است »
بیایید مهربانتان ، گوشه دلتان
مادرمان را نجات دهید
اما نه
« قهرمانان بیشه عشق » در پس زمانها خفته اند
و یارای یاریشان نیست
می نشینم تنها و خاموش
بی هیچ سخنی فردا را نظاره می كنم
فردایی كه هیچش آشكارا نیست
بی شك من دیروزم را
كودكی ام را ، خاطراتم را
خاكم را دوست دارم
پاهایم در سفر یارم نیستند
دل من در این آبادی است
دل من در این افسونكده جاودانی است
سودای دل مرا به ماندن می خواند
نغمه شیرینی است نغمه ماندن
پس در ظلمت ابرهای خورشید پوشانده
به انتظار خواهم نشست
خورشیدی دیگر را
فردایی دیگر را
و شاید قهرمانی دیگر را

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 دی 1384ساعت 06:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست

نه در آن وقت که اقبال شکست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 دی 1384ساعت 06:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

میشه مرگ گل یاس رو فراموش کرد .
میشه پژمردن گلهای عقاقی رو فراموش کرد .
میشه جوونی از دست رفته رو فراموش کرد.
اما هیچ وقت...
نمیشه صدای قلبی که با سنگ بهترین کٌست شکسته رو فراموش کرد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 دی 1384ساعت 06:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ...
کارم از گریه گذشته که چنین می خندم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 دی 1384ساعت 06:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()


خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان ...
باید از جان گذرد هرکه شود عاشقشان...
رز اول که سرشتند از گل پیکرشان...
سنگی اندر گلشان بود ، همان شد دلشان
...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 دی 1384ساعت 06:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 دی 1384ساعت 06:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی 1384ساعت 07:01 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
ثگلایه

برای گفتنِ من، شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم، گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

از دست عزیزان چه بگویم، گله ای نیست
گر هم گله ای هست
دگر حوصله ای نیست
حوصله ای نیست
حوصله ای نیست


سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیریست که از خانه خرابانِ جهانم
بر سقف فرو ریخته ام،
چلچله ای نیست،
چلچله ای نیست

در حسرتِ دیدار تو،
آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو،
فاصله ای نیست
فاصله ای نیست

روبروی تو کی ام من
یه اسیر سر سپرده
چهره ی تکیده ای که،
تو غبار آینه مرده

من برای تو چی هستم؟
کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه،
من خسته پایه ی تو

ای که نزدیکی مثل من،
به من اما خیلی دوری
خوب نگاه کن تا ببینی،
چهره ی درد و صبوری

کاشکی می شد تو بدونی،
من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا،
از خودم بیش از تو خسته ام
ببین که خسته ام،
غرور سنگم، اما شکسته ام


کاشکی از عصای دستم،
یا که از پشت شکسته ام
تو بخونی، تو بدونی،
از خودم بیش از تو خسته ام
ببین که خسته م،
تنها غروره عصای دستم

از عذاب با تو بودن،
در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق،
من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی،
من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی،
زانوی خستمو تا کرد
زیر بار با تو بودن،
یه ستون نیمه جونم
این که اسمش، زندگی نیست
جون به لب هام می رسونم

هیچی جز شعر شکستن،
قصه ی فردای من نیست
این ترانه ی زواله،
این صدا صدای من نیست
ببین که خسته ام،
تنها غروره عصای دستم

کاشکی می شد تو بدونی،
من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا،
از خودم بیش از تو خسته ام
ببین که خسته ام،
غرور سنگم، اما شکسته ام

از عذاب با تو بودن،
یه ستون نیمه جونم
این که اسمش زندگی نیست ...
جون به لب هام می رسونم

تو سراپا بی خیالی،
من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی،
زانوی خستمو تا کرد


اردلان سرفراز
تهران
1356-57

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر 1384ساعت 01:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
ای ابر مرد مشرقی ای کوه
ای نگهبان قدسی خورشید
روشنایی اتش زرتشت
یادگار صداقت جمشید
ناجی سر بلندی انسان
ای تو پیغمبر اهورایی
ای برای تو این هیولاها
همه کوکی همه مقوایی
با کتاب ترانه های من
نه قصیده غزل سپاس توست
مرد استوره ای شعر من
مخمل قلب من لباس توست
با کتاب پدر بزرگه من قصه رویش ی تباهی هاست
قصه ی امتداد شب تا شب قصه ی ممتد سیاهی هاست
دفتر کهنه پدر اما پر سوال و گلایه و تردید
هرف اگر هست هرف تنها ییست
هرف ایا و هسرت و امید
با پدر آرزوی باقی بود
روی خاکی که شکل مردن داشت
بسکه تن تشنه بود خاک من
پدرم شوق جان سپردن داشت
با من اما سبد سبد میوه
از درخت غرور باقستان
کوزه کوزه زلال نورو عشق برای قلبه تشنه ساز
با کتاب ترانه های من
نه قصیده غزل سپاس توست
مرد استوره ای شعر من
مخمل قلب من لباس توست
با کتاب ترانه های من
نه قصیده غزل سپاس توست
مرد استوره ای شعر من
مخمل قلب من لباس توست

مشرقی مرد پاسدار شرق
معنی ی جاودانه اعجاز
خاک اگر خنده کردو گندم داد از تو بود
ای بزرگ باران ساز ای رسول بزرگ رستا خیز
دست هق بهترین سلاه توست
فاتح پاک در زمان جاری رخش تاریخ زلجناهه توست

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر 1384ساعت 12:11 ب.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
((نفرین نامه)) شرمت باد ای دستی كه بد بودی بدتر كردی                        
هم‌بغض معصومت را نشكفته پرپر كردی
هم‌بغض معصومت را نشكفته پرپر كردی
ننگت باد ای دست من ای هرزه گرد بی‌نبض
آن سرسپرده‌ات را بی یار و یاور كردی
ای تكیه داده بر من ای سرسپرده بانو
با این نادرویشی‌ها آخر چرا سر كردی
دستی با این بی‌رحمی دیگر بریده بهتر
بر من فرود آر اینك بغضی كه خنجر كردی
بر من فرود آر اینك بغضی كه خنجر كردی
سربرده در گریبان بی‌خودتر از همیشه
حیفت نهایتی كه با من برابر كردی
ای تكیه داده بر من ای سرسپرده بانو
با این نادرویشی‌ها آخر چرا سر كردی
دستی با این بی‌رحمی دیگر بریده بهتر
بر من فرود آر اینك بغضی كه خنجر كردی
بر من فرود آر اینك بغضی كه خنجر كردی
زهر این نفرین نامه جای خون در من جاری
این آخرین شعرم را پیش از من از بر كردی
ای تكیه داده بر من ای سرسپرده بانو
با این نادرویشی‌ها آخر چرا سر كردی
دستی با این بی‌رحمی دیگر بریده بهتر
بر من فرود آر اینك بغضی كه خنجر كردی
بر من فرود آر اینك بغضی كه خنجر كردی
زجری همیشه بهتر با من ترحم هرگز
بر من فرود آر اینك بغضی كه خنجر كردی
بر من فرود آر اینك بغضی كه خنجر كردی
دستی با این بی رحمی دیگر بریده بهتر
                     بر من فرود آر اینك بغضی كه خنجر كردی                    

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر 1384ساعت 11:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
((عروسك))
عروسك قصه من گهواره خوابت كجاست قصر قشنگ كاغذی پولك آفتابت كجاست
بال و پر نقره ای كفتره عشقمو كی بست آینه ی طوطی منو سنگ كدوم كینه شكست
عروسك قصه من زخم شكسته با تنت بمیرم ای شكسته دل چه بی صداست شكستنت

صدای عشق من و تو كه تلخ و گریه آوره تو این سكوت قصه ای شاید صدای آخره
بعد از من و تو عاشقی شاید به قصه ها بره شاید با مرگ من و تو عاشقی از دنیا بره
عروسك قصه من سوختن من ساختنمه تو این قمار بی غروب بردن من باختنمه

عروسك قصه من شكستنت فال منه این سایه ی همیشگی مرگ كه دنبال منه
جفتای عاشق رو ببین از پل آبی میگذرن عروسك قلبشون رو به جشن بوسه می برن

اما برای عشق ما اون لحظه آبی كجاست
عروسك قصه من پس شب آفتابی كجاست

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر 1384ساعت 11:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
بر سر ما آمده؟

با سپاس و درود به شما عزیزان،
عارف لبنانی، جبـران خلیـل جبـران، با اشـاره به گـوشـه ای از فرهنگ
ما، عیبجویـی را صـفت اختصاصـی و سـرشـت مـا ایـرانیان مـی نامد.

چه بر سـر ما آمـده و به کـجا میرود این قوم تیپاخوردهء رنجـور؟
کـه اگـر از نـسل سـیمرغیم و آشـیانه در بلندای کوه هـا داریـم، پـس چرا نمیتوانیم یا نمیخواهیم یا نمیدانیم چـگونه بال بیفشـانیم و پـرواز کنیم؟
اینکه ما تن های تنهائیم واقعیت دارد ولی میتواند حقیقت نداشته باشد.

بیائیم از شعار بگذریم و به شعور برسیم.
بیائیم به افق روشن دوردستها بنگریم و راهی برای پیوستن به هم و پیوند دادن دیگران به یکدیگر پیش بگیریم. راهی که دیگران میبایست میرفتند، اما نرفتند و ما را نیمه راه رها کردند.
بیائیم و ببینیم تـوانائی هـای هـر کـدام از مـا چـیـسـت و کـجـای ایـن راه ایستاده ایم. حال شما بگویید گره کدام یک از این صدها مشکل را میتوان با هم گشود؟

داریوش اقبالی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر 1384ساعت 06:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

           
گر خواهی نیک بختی یکدل ویکرنگ باش
 قالی از چند رنگ بودن زیرپاافتاده است
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر 1384ساعت 06:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
                          
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر 1384ساعت 12:11 ب.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
http://www.dariusheghbali.com
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر 1384ساعت 09:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

هزاره های گمشده (درباره ی داریوش)

داریوش با ترانه ی (عهد شکسته) پا به عرصه ی خوانندگی نهاد و در گروه 6 و 8 مشغول به کار شد. از ترانه های این گروه (چه خوبه آدم همیشه) و (شیطنت از چشم سیات می ریزه) را می توان نام برد و بعد از مدتی داریوش و کیوان از این گروه جدا شدند و با ترانه های ((به من نگو دوست دارم)) ((باورم نمیشه)) و ((تنگه غروبه)) به اوج رسیدند

داریوش علاوه بر خوانندگی در عرصه ی بازیگری نیز فعال بود و با دو فیلم ((فریاد زیر آب)) و ((یاران)) به شهرت این خواننده افزوده شد.

به دلیل خواندن ترانه ی ((بوی خوب گندم)) که برای فیلمی به نام ((زیر پوست شهر)) ساخته شده بود داریوش و شهیار قنبری (شاعر) دستگیر و راهی اوین شدند که خاطره ی بدی برای این خواننده ی بزرگ به جا گذاشت که در دو ترانه ی خود از این ترانه یاد کرد. در ترانه ی صلیب صدا در بیت (در عذاب تشنگی گم حسرت من بوی گندم) و در ترانه ی جنگل بی زمین در آخرین آلبومش (راه من) که می گوید: تمام حسرت من بوی گندم بود. و باز هم با ترانه ی بن بست داریوش و ایرج جنتی عطایی دستگیر و زندانی شدند که پس از رهایی ساواک این دو هنرمند را مجبور به ساخت ترانه ای برای دولت کردند به نام ((رسول رستاخیز)) و ((طلایه دار)) که باز هم گلایه ای پنهان در ترانه پیدا بود (ای که این شب زده رو به سپیده می بری).

و اما داستان اسیدپاشی مریم بر روی داریوش. مریم که یکی از علاقمندان به داریوش بود در شبی که داریوش در کافه جزیره مشغول به خواندن بود با اینکه داریوش به نگهبان سپرده بود که این زن را راه ندهند خود را به شکل دیگری درآورد و با گول زدن راننده ی آژانس خود را به کافه جزیره رساند. مریم وقتی اسید بر روی صورت داریوش پاشید خوشبختانه از آنجا که داریوش با کت و شلوار در صحنه حاضر بود زیاد آسیبی به او نرسید ولی قسمتی از ریش و گوش و گردن او سوخت و بعد از آن سانحه ترانه ی نفرین نامه که گلایه ای از خود بود را خواند و بعد از انقلاب راهی غربت شد و آنجا مشغول به کار شد.

داریوش در غربت دچار اعتیاد شد و با ترانه ی رو می کنم به آینه به اوج اعتیادش رسید. بعد از چندی در سال 80 با کمک خدا اعتیاد خود را ترک کرد و آلبوم دوباره می سازمت وطن را ارائه داد و با پرستار خود (ونوس) ازدواج کرد. اما از آلبوم صفر چه خبر؟ آلبومی که قرار بود بعد از دوباره می سازمت وطن ارائه شود و ترانه هایی که دارای آلبوم نیستند در این آلبوم باشد مانند (عهد شکسته) (مهمان ناخوانده) (نیاز) اما هنوز خبری نیست. داریوش یک برنامه برای اعتیاد در شبکه ی (NITV)  دارد که ساعت 12 ظهر یکشنبه پخش می شود به نام آینه.

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر 1384ساعت 08:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

نکنذ    گرم مرا مستی شبهای بهار
که دلی سردترازصبح زمستان دارم 

جور استادوجفای پدرم پیش و پس است
حالت طفل گریزان ز دبستان دارم


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر 1384ساعت 06:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()


مرگ امد و اینک راه نفس گرفت
کین جهان هرچه داد به من باز پس گرفت
حال ایا خدا  کریم است و بخشنده؟
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر 1384ساعت 06:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

خداوندا     تو مسئولی مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر 1384ساعت 05:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

خداوندا . اگر روزی تو از عرشت به زیر ائی

لباس فقر پوشی و غرورت را برای لقمه ای نان

زیر پای نامردان بینی . زمین و آسمان را کفر میگوی نمیگوئی؟

 

خداوندااگر روزی بشر گردی ز حال ما با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن از این بیعت

دگر باره زمین و آسمان را کفر میگوی نمیگوئی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر 1384ساعت 05:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

زنذگی کردن من مردن تدریجی بود            آن که جان کند تنم عمر حسابش کردم

 

                            

     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر 1384ساعت 01:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()

                                                                                                                                                                                                                                                       


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر 1384ساعت 12:11 ب.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر 1384ساعت 12:11 ب.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
ئ

15 بهمن 1329 در تهران به دنیا آمدم و از سال 1349 بصورت حرفه ای وارد دنیای هنر شدم. از همان آغاز تمام سعی و تلاش من بر این بوده که در حد توانم، زبان احساسات هموطنانم باشم؛ هر چند که در این راه مورد تفتیش و بازداشت قرار گرفتم و با فراز و نشیب های فراوان مواجه شدم.

پس از انقلاب اسلامی و به دنبال کشتار، خونریزی، و خفقان حاکم بر سرزمین ام، مجبور به ترک وطن شدم. از آن زمان تا حال، در سفری بی انتها، میکوشم در کنار هموطنانم سرود ایرانی آزاد را همصدا شوم. گذری کوتاه به کارنامه 35 ساله ام، نمایانگر فلسفه و پایه تفکرم در انتخاب راهی که در پیش گرفته ام می باشد.

از سال 2000 دامنه فعالیت های خود را گسترده تر کردم تا پیام بهبودی را به گوش هموطنانی که از بیماری اعتیاد رنج می برند برسانم، و توجه جامعه ایرانی خارج از کشور و سازمان های بین المللی را به آسیب های اجتماعی حاکم بر ملت ایران جلب کنم. هموطنانی که می سوزند تا زندگی کنند، و زندگی می کنند تا بسوزند.

امید دارم که در طلب آزادی و آرامش، و با پیام عشق و بهبودی، وطن را دوباره بسازیم؛ اگر چه با خشت جان خویش.
                                                                                                                            داریوش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر 1384ساعت 09:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()
ئ

نمی خواهم نا امید باشم... نمی خواهم نا امید باشم که ما انسانهای خود محور، آزادی را به دار آویختیم. این خانه، خانه ماست که در آتش میسوزد و این همان هموطنان ما هستند که میسوزند تا زندگی کنند و زندگی میکنند تا بسوزند.

اینکه چرا هر روز از هم دورتر و دورتر می شویم، واقعیت دارد ولی میتواند حقیقت نداشته باشد. اصولی ترین راه برای یکی شدن، از طریق پیوندهای انسانی و نیازهایمان با یکدیگر است. می بایست عاقلانه فکر حل مشکلات کنونی باشیم، نه فکر شکست های گذشته و موفقیت های آینده. و خوشبخت ترین افراد کسانی هستند که فکر، اندیشه، و اعمال خود را به چیزهایی غیر از خوشبختی خود متوجه کرده اند.

بیایید دنیا را بسازیم، نه با دنیا بسازیم.

داریوش اقبالی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر 1384ساعت 09:11 ق.ظ  توسط <-PostAuthor-> نظر ها ()